خانه
مدیریت
ایمیل من
شناسنامه
پارسی یار

مجموع بازدیدهای وبلاگ: 9098
تعداد بازدید امروز: 11
تعداد بازدید دیروز: 15
  • درباره من


  • آسمان مال من ...
  • فهرست موضوعی یادداشت ها


  • ادبی - فرهنگی - سیاسی[125]
  • لوگوی من


  • لوگوی دوستان من


















  • اشتراک در وبلاگ


  • نام:

    ایمیل:

     
    آسمان مال من ...
    [ و در خبر دیگر است که به اشعث پسر قیس در تعزیت وى فرمود : ] چون بزرگواران شکیبایى ، و گرنه چون چارپایان فراموش نمایى . [نهج البلاغه]
       1   2      >
  • + ای کاش مادرش زنده بود؟! نویسنده: هادی احمدی دوشنبه 3/4/1387 ساعت 1:46 ع
  •  


    با عرض سلام و تبریک به همه  مادران گل این سرزمین و تبریک روز مادر، که تا زنده هستند قدرشونو بدونیم و با اونا مهربون باشیم .


     


    از امام سجاد (ع) روایت شده است که فرمود: مردی به حضور حضرت خاتم الانبیاء (ص) شرفیاب شد و اظهار داشت :
    ای رسول خدا! من مردی گنه کار و آلوده به معصیت هستم و از انجام هیچ گناهی فروگذاری نکرده ام، آیا امید آمرزش برایم هست؟
    رسول خدا(ص) پرسید: آیا پدرت و مادرت زنده هستند؟ مرد گفت:  فقط پدرم زنده است . پیامبر اکرم (ص) فرمود : برو با او خوشرفتاری کن . آن مرد رفت و پیامبر (ص) بعد از رفتن او زیر لب زمزمه می کرد: ای کاش مادرش زنده بود!


    مستدرک الوسایل / ج 15 / ص 180


  • + تازگی دختر شده نویسنده: هادی احمدی شنبه 1/4/1387 ساعت 12:57 ع
  •  


    با عرض سلام خدمت دوستان عزیز این شعر با لهجه جنوب خراسان (عشق آبادی) می باشد. شرمنده بهتر از این نتونستم اعراب بگزارم.


     


     


    چهل سال از عُمرُم گُذَشت اما هنوزُم بی زَنَم              هر کس که بی پولهَ چو موُ از سیفیه ابطر شُدَه


    قَدُم دِ زیرِ بارِ قرض گِردِیدَه مانند ِکِموُن                    کِلَم زِ دَستِ روزگار بی پشمُ و مویهَ گَر شُدَه


    شاگردِ بی پول و زِرَنگ گِردِیدَه دِلاکِ حموم              وآز بِچِه پولدارِ خِپِل با ضربِ پوُل افسر شُدَه


    پیرخرِ زِشتِ سیاه با پول شُدَه اَسبِ نِجِیب                  اسبِ نِجیبِ بی نوا درِ چَشمِ مِردُم خر شُدَه


    وقتِ سوارِ بِنز بَشَه بِچِه کِلاغ طاوسیهَ                      طاوسِ زیبای فِقیر از  بِچِه زاغ بِدتر شُدَه


    والا مُو کِه دَر حِیرَتُم ای پول دِ جِیبِ هر کیهَ               حرفاش وَحی مُنزَلَهَ فِرزَندِ  پِیغمبَر شُدَه


    مرد مُسلمُونِ فقیر ماندهَ بِرّیَک لُقمِه نُون                      پیش زَنُ و اَهلُ و اَیال جُفت چَرخِ او پَنچَل شُدَه


    تِقوا و تَرسِ از خُدا مِخصُوصِ روزِ جُمعِیهَ                   حاج تاجر از شِنبِه  بِه بعد از بِیخُ و بَن کافر شُدَه


    هر جا کِه پوُلهَ مُشکِلات تُخمِ شِهین گُم می شود        دِر دَستِ بی پول مُرغ هُم از سَنگ ُ و لاخ صِف تَر شُدَه


    وقتی کهِ بی پولی دِرا  تُند تُند دِروُت بِستَه مِرهَ               هر جا کهِ پولا شُد زیاد دیوارِ سِنگی دَر شُدَه


    پولدار اَگهِ بَشهَ نِجس مِردُم مِگَن پاک چهِ عیب            بی پول، حَلالِش شُد حَروُم از خوکُ و سَگ بِدتَر شُدَه


    اَصل و نِتاجُ و اِعتبار ، تِنها حِسابِ بانکِیهَ                       وَقتهِ حسابِش خَلِیهَ شیر از شُغال کِمتَر شُدَه


    روبا  اَگهِ پوُلدار بَشَه روزا  پِلَنگَهَ شِو نِهنگ                  کَفشِ سَگِ پُولدار و دزد، از بَرق شیر اَفضَل شُدَه   


    زیبای چهاردهَ سالهَ چون بی پولهَ مُندَ بِیخِ رِیش           پیرزالِ پوُلدار، با سِه شوی واز تَازِگی دُختَر شُدَه


    هَر کَس کِه پولدارَ خُودِش پاسگاهُ و فِرمانداریهَ            قاضی و بانکی و مُدیر دِر پِیش او نوُکرَ شُدَه


    پارسال فِلانِی پول نِدِش زُورِش نِبُود قَد چِغوک             حالا بهِ ضربِ اِسکناس از فیل پُر زُور تَر شُدَه


     


    احسان برقی


     


     


     


  • + تا حالا با زنجیر حسادت خفه شدی؟ نویسنده: هادی احمدی سه‏شنبه 21/3/1387 ساعت 12:10 ع
  •  


           از خواب بیدار شد. هنوز یک چشمش باز و یکی بسته بود. آفتاب روی صورتش افتاده بود. انگار روی پوستش طب سوزنی آزمایش می کرد. پتو را کشید روی سرش. بوی خواب دیشب از نواحی شمالی شلوارش پیچید توی دماغ و بعد مغز سرش. پتو را کنار زد و نشست. سریع پرید توی حمام. با خودش زمزمه کرد:«کی باشد نسیم تاهل به دماغمان بخورد و بوی احتلام را از اعماق تاریک کله ی پو کمان بیرون بکشد. رجل ادبی هم بودیم و نمی دونستیم ها!»


           لباس هایش را سریع پوشید و زد بیرون. پیراهن آبی اش را تازه گرفته بود. سر برج بود و حقوق تازه اش جو گیرش کرده بود. از دکه، روزنامه گرفت و پله های مترو را رفت پایین. کارت را گذاشت روی دستگاه و رفت تو. روی مسافرهای قطار دقیق شد و واگن خلوت تر را انتخاب کرد؛ سوار شد. خواب دیشب هنوز توی سرش وول می خورد؛ به جاهای حساس نکشیده بود که ... . صندلی ها پر بود؛‏یک گوشه ایستاد . نگاهی به روزنامه انداخت. تیتر روزنامه، مسکن و تورم و مافیای اقتصادی را به هم بافته بود. مثل زنجیر سیاه و کلفتی که انداخته باشند وسط برف سفید کاغذ روزنامه.


           خنده های ریز ریز دختری نگاهش را کشید به طرف خودش. دختر تقریبا نود درصد در آغوش پسری بود. سریع نگاهش را گرفت و روزنامه را دید:«مشکل مسکن و سن بالای ازدواج» با خودش گفت:« چرا مافیا؟ چرا اینقدر حسادت؟ مرگ بر حسادت!» انگشت های دختر که به بهانه ی سرخی گونه های دوستش، صورتش را لمس می کرد، چنگ انداخت به نگاهش و از روی روزنامه کند. دختر و پسر طنابی ساخته بودند و انداخته بودند دور چشم هایش. طنابی که محکم تر و کلفت تر از زنجیر تیتر روزنامه بود... .


         هفته بعد که وارد مترو شد دستش در دست های دختری حلقه بود. دیگر روزنامه دستش نبود. از مسکن و تورم هم بی خبر بود. دیگر با خودش فکر نمی کرد:«چرا مافیا؟ چرا حسادت؟ مرگ بر حسادت!» وقتی به دوست دخترش می گفت:«چقدر دستات نرمند!» نگاه جوانی از روی روزنامه و تیتر « مسکن و تورم » کشیده شد به طرفشان. جوان زیر لب می گفت:«چرا مافیا؟ چرا حسادت؟ مرگ بر حسادت!»


  • + درد دل شاعر نویسنده: هادی احمدی چهارشنبه 1/3/1387 ساعت 12:53 ع
  •  


    گویند: مردی نزد پزشکی رفت و گفت: به درد دل شدیدی گرفتارم. پزشک هر چه معاینه کرد اثری از درد ندید، پرسید: شغل شما چیست؟


    گفت : شاعرم و در موضوعات گوناگون شعر گویم. گفت: به تازگی شعری گفته ای که برای کسی نخوانده باشی؟ گفت: چند شعر عالی گفته ام و کسی را نیافته ام بخوانم. دکتر گفت: برای خودم بخوان. وقتی که خواند، گفت: برو که خوب شدی. پرسید: چگونه بدون خوردن دارو خوب شدم؟ دکتر پاسخ داد: هر شاعری که شعر گوید و کسی را نیابد از برای او بخواند آن شعر روی دل او می ماند، و سبب دل درد او می گردد، چنانچه شعرهای تو موجب دل درد تو شده بود، اکنون که خواندی از روی دلت برداشته شد و خوب شدی.


    شاعر گفت: پس اجازه بدهید هر گاه شعری سرودم و کسی را نیافتم بخوانم به سراغ شما آیم که مبتلا به درد دل نشوم. دکتر گفت: آن وقت من گرفتار سر درد می شوم و من طاقت سر درد ندارم .


    لطایف الطوایف، ص 207


  • + بال های استعاری نویسنده: هادی احمدی پنجشنبه 26/2/1387 ساعت 11:50 ص
  • خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری


    شوق پرواز مجازی، بال های استعاری


    لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن


    خاطرات بایگانی، زندگی های اداری


    آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین


    سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری


    با نگاهی سرشکسته، چشم هایی پینه بسته


    خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری


    صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده


    خنده های لب پریده، گریه های اختیاری


    عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی


    پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری


    سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:


    شنبه های بی پناهی، جمعههای بی قراری


    عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها


    خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


    روی میز خالی من، صفحه باز حوادث


    در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری


    زنده یاد قیصر امین پور


  • + پلک دلم می پرد نویسنده: هادی احمدی پنجشنبه 12/2/1387 ساعت 11:5 ص
  •  


     طلوع می کند آن آفتاب پنهانی


    ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی


    دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست


    شنیده ام که می آید کسی به مهمانی


    کسی که سبزتر است از هزار بار بهار


    کسی شگفت، کسی آن چنان که می دانی


                                                               مرحوم قیصر امین پور


     



  • + طالب علم بدشانس نویسنده: هادی احمدی پنجشنبه 12/2/1387 ساعت 9:30 ص
  • گویند: طالب علمی بود بی طالع، هر گاه می رفت که رخت بشوید هوا ابر می شد و باران می بارید . روزی به دکان بقال رفت که صابون بخرد، درهمی به بقال داد و گفت:آن را بده، اسم نبرد، بقال نفهمید، که او چه می خواهد؟


    گفت: روغن می خواهی یا برنج یا آرد؟ هر چه نام برد گفت: نه، آخر بقال گفت : صابون می خواهی؟ گفت: آهسته که آسمان نداند!


  • + مردی که مهمات خدا بود؟! نویسنده: هادی احمدی پنجشنبه 5/2/1387 ساعت 12:6 ع
  • تازه به جبهه آمده بود و عقیده داشت هیچ چیزی جز شوق شهادت او را نمی توانست به جبهه بکشد.


    استعداد خاصی در تیر اندازی و گرفتن گرا داشت. معمولا از گروه جدا می شد و به نقاط ویژه ای برای گرفتن مخابره گرای دشمن می رفت. هر کس از کار او تعریف می کرد،می گفت


    من بی لیاقت گرای دشمنو می گیرم، اما شما گرای شهادت رو.


    یک روز پشت خاکریز، زیر رگبار پی در پی دشمن، در حالی که از ترس، چهره اش خیس عرق بود، به یکی از بچه ها گفته بود؛ عن قریب بود که همه مون شهید بشیم. و او جواب داده بود : شهادت بسته به امر حق و لیاقت بنده است، نه آتش و رگبار دشمن. اگر رفتی پشت تریبون زندگی و شهادت دادی که من بنده خدا هستم، آن وقت پشت خاکریز هم که نباشی، شهد شهادت را می تونی تجربه کنی. در ثانی، بعضی ها تانک خدا هستن، مهمات خدا و نماینده خدا هستن . خدا نمی خواد به این زودی از کار بیفتن و عزل بشن.


    روزهای سخت جنگ می گذشت. رفقایش یکی یکی شهید شده بودند. پنج سال جبهه را تجربه کرده بود، اما هنوز وقت اجابت دعایش نرسیده بود: شهادت!


    ادامه مطلب...

  • + اخلاص نویسنده: هادی احمدی سه‏شنبه 3/2/1387 ساعت 9:50 ص
  • مردی وارد مسجد شد و دید تکبیر می گویند. از یکی پرسید: نماز چندم است ؟ جواب دادند: تمام شد. گفت: آه! شخصی از میان جمعیت برخواسته و گفت: حاضرم تمام نمازهایم را با آن آه عوض کنم و چنین کردند. شب هنگام آن که آه را خریده بود در عالم خواب دید که پاداش بزرگی به او داده اند .


    آن یکی از  جمع  گفت این  آه  را          تو به من ده و آن نماز من تو را


    شب به خواب اندر بگفتش هاتفی        که خریدی آب حیوان و شفی


  • + خاطره ای از نویسنده: هادی احمدی چهارشنبه 28/1/1387 ساعت 11:7 ص
  • سنت ساده زیستی


    ساده زیستی از سنت های حسنه ای است که از سیره معصومین علیهم السلام به یادگار مانده است . مولای متقیات علی علیه السلام در یک کلام زیبا مردم را به ساده زیستی سفارش کرده و فرمود: تخففوا تلحقوا: سبکبار شوید تا برسید. (نهج البلاغه - خطبه 21)


    خاطره ای از شهید رجایی


    شهید رجایی که به ریاست جمهوری انتخاب شده بود، هیچگاه از سنت حسنه ساده زیستی دست بر نداشت و مانند مردم عادی زندگی می کرد. وی در یکی از خاطرات خود می گوید: یک بار که اتوبوس دو طبقه سوار شده بودم، راننده اتوبوس با شاگرد خود در مورد افزایش قیمت پیکان که به یکصدهزار تومان رسیده بود صحبت می کرد و می گفت: شنیده ای که قیمت پیکان صدهزار تومان شده است؟ شاگرد به او گفت: بشود یک میلیون تومان، آن موقع که قیمت سی هزار تومان بود، ما قشر مستضعف نمی توانستیم ماشین بخریم، حالا هم نمی توانیم ، بعد نگاهی به من کرد و به راننده گفت: مثلا این آقا را ببین! چقدر شبیه آقای رجایی است! ولی حالا او کجا زندگی می کند و با چه ماشین هایی رفت و آمد می کند و این بنده خدا هم آمده سوار اتوبوس دو طبقه شده است . راننده هم حرف او را تایید کرده و کلی هم به من بد و بیراه گفت . من به او گفتم: آقای راننده! حالا شما از کجا می دانید شاید این بنده خدا هم مثل شما زندگی می کند. راننده جواب داد: نه آقا، تو هم دلت خوش است، شما چقدر ساده ای ! آن ها زندگی ای دارند که به خیال من و تو هم نمی رسد، شاگرد او هم مرتب حرف راننده را تایید می کرد و من نگفتم که خود رجایی هستم .


    مکن تعلق خاطر به نقش صفحه دهر                   جریده وار همی زیّ و ساده وش می باش (‏جامی)


    منبع خاطره : جمهوری اسلامی، 8/6/1380


     


  • + مرا از این جا نجات بده! نویسنده: هادی احمدی شنبه 24/1/1387 ساعت 10:10 ص
  • در حج سال 72 پیرمردی در سن 108 سالگی عازم حج بود . از لحاظ نیروی جسمانی خوب، سرحال، و با قامتی بلند و موزون. به گفته خود او در طول عمرش از روغن نباتی استفاده نکرده بود. محل سکونت او در دامنه کوهی سر سبز و خرم قرار داشت. به او گفتم حمد و سوره را بخوان. گفت: الله، محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین، الله اکبر. گفت : این نماز است!
    همراه کاروان آمد و وارد فرودگاه مهرآباد شد ولی پس از ورود افراد کاروان به ترمینال ناپدید شد. کار از کار گذشته بود. پیدا نشد. هواپیما پرواز کرد. بعد از چند روز از اعمال عمره تمتع را انجام داده بودند پیر مرد با همان لباس شخصی بدون احرام وارد مکه شده بود و با توجه به اینکه پلیس مانع شد او را به مسجد تنعیم بردیم و محرم کردیم. نیت اعمال را به او تلقین کردم از اول تا آخر دست او را گرفتم و گام به گام تا اعمال به پایان رسید.
    پس از آنکه به مدینه منوره مشرف شدیم با او مزاح کردم اینجا مدینه منوره است حرم رسول خدا (ص) و ائمه بقیع (ع) و شما هم الحمدالله حاجی شده اید اگر زندگی خوبی از لحاظ مسکن، همسر، ماشین و دیگر امکانات در این سرزمین مبارک برای شما فراهم شود و تا آخر عمر و در خدمت این عزیزان بمیری راضی هستی؟ پاسخ داد: نه نه . هر چه زودتر مرا از این جا نجات بده!!  و به ایران ببر.


     


    خاطرات حج - روحانی معین -شماره پرونده 13325


     


  • + خفته خبر ندارد نویسنده: هادی احمدی چهارشنبه 17/11/1386 ساعت 1:9 ع
  • خـفـته خـبـر نـدارد ســر بــر کـنار جـانــان        ایــن شــب دراز بــاشــد بــر چــشم   پـاسـبـانــان


    بـر عقل مـن بخـندید گــر در غـمـش بـگریم      ایـــن کــارهــای مشـکــل افـــتـــد بـه کــاردانــان


    دل داده را مــلامــت گـــفتـن چــه ســود دارد     مـی بــایــد ایــن نـصـیحـت، کـردن بــه دل ستانــان


    با من ز پای بـرگیر ای خوب روی خوش رو     تــــا دامــنــت نگــیـرد دســـت خــــدای خـــوانــان


    مــن تــرک مــهر ایـنان بـر خـود نمی شناسم      بـــگــزار تــا بـــیــایــد بــر مـــن جـــفــای آنــان


    روشن روان عاشـــق از تـــیر شــب ننــالــنـد     دانــــد کــه روز گــردد، روزی، شــب شــبـانـان


    بــا مــن مــکـن کــه من دسـت، از دامنت بدارم   شـمشیــر نــگسرانــد پــیــونــد ز مــهـر بـانــان


    چشم از تو بر نگیرم، ورمــی­­کــشــد رغـیبم       مـشـتـــاق گــل بــسـازم  بـــا خــوی بــاغـبـانــان


    مـــن اخــتیار خــود را تسـلیم عشـق کــردم        هـمـچـون زمــان اشـــتر در دســـت ســاربــانــان


    شاید که آستینت بر سر زنم سعدی                 تا چون مگس نگردی گرد شکر دهانان


  • + فصل تقسیم گل و گندم نویسنده: هادی احمدی یکشنبه 18/9/1386 ساعت 10:48 ص
  • فصل تقسیم گل و گندم


    چشم ها ، پرسش بی پاسخ حیرانی ها


    دست ها، تشنه تقسیم فراوانی ها


    با گل زخم، سر راه تو آذین بستیم


    داغ های دل ما جای چراغانی ها


    حالیا، دست کریم تو برای دل ما


    سر پناهی است در این بی سر و سامانی ها


    وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی


    ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها


    فصل تقسیم گل و گندم و لبخند رسید


    سایه امن کسای تو مرا بر سر بس


    تا پناهم دهد از وحشت عریانی ها


    چشم تو لایحه روشن آغاز بهار


    طرح لبخند تو پایان پریشانی ها


      قیصر امین پور




  • + یادداشت های طلبگی نویسنده: هادی احمدی شنبه 10/9/1386 ساعت 11:56 ص
  • تبصره


    تازه وارد بود و سال اول، چند روزی بود که از ورودش به مدرسه می گذشت ولی جا و مکان مشخصی نداشت . آخر بنا به نظر معاونت مدرسه قرعه فال به نام حجره ما افتاد .
    وسایلش را جمع کرد و وارد اتاق شد . سید خوش صورت و با ادبی بود . قیافه اش برایم خیلی آشنا بود . سلام کرد و با کسب اجازه از بقیه هم حجره هایش گوشه ای را برای خود اختیار کرد و بخشی از وسایلش را آن جا گذاشت و بخش دیگر را به راهنمایی هم حجره هایش به داخل پستو برد .
    در حجره 5 نفره ما من پیشکسوت بودم . امسال علاوه بر اختصاص ساعاتی به یادگیری دروس تعیین شده، ساعتی را هم به تدریس در پایه اول می گذراندم . یادم آمدم   که صبح او را در مدرس دیده بودم . پس از جابه جایی وسایلش با قوانین حجره آشنا شده :

    1. نظافت حجره در روزی مشخص به صورت دست جمعی انجام می گیرد؛


    2. جمع و جور کردن لوازم شخصی بر عهده خود شخص است ؛


    3. شستن ظرف های شام نوبتی است و ....


    چهارمین شبی بود که از آمدنش می گذشت، امشب شستن ظرف ها بر عهده من بود.
    ظرف ها را جمع کردم و به ظرفشویی انتهای سالن بردم . تا شیر آب را باز کردم  حضور کسی را در کنار خود احساس کردم و دستی که روی شانه ام بود . صدای خودش بود که می گفت : شیخ کمک نمی خواهی ؟!
    خندیدم و گفتم : صدای هل من معین مرا چگونه شنیدی؟!
    خندید و اسکاچ را برداشت و با هم مشغول شستن شدیم . اشتیاق وصف ناپذیری به یادگیری داشت : از چگونگی مطاله دروس، محاسبه، مراقبه و ... و من هم گوش مفت گیر آورده بودم و ...
    شستن ظرف ها که به اتمام رسید سبد را برداشتیم و به حجره آمدیم و ظرف های شسته که داخل پستو قرار گرفت، دستش را به طرف طاقچه دراز کرد و مسواک را برداشت ، فکر کردم می خواهد مسواک را به من بدهد . نگاهش را در نگاهم دوخت و با لخند گفت: با اجازه برای انجام مسواک بیرون می روم .
    خنده ام گرفتم و گفتم : سید! در قوانین حجره ما نبود که مسواک اشتراکی باشد ، با تعجب به من نگاه کرد و گفت : حاجی ! این که مسواک خودم است . هر شب پس از انجام مسواک روی همین طاقچه می گذاشتم .
    از من اصرار و از او انکار تا این که یادم آمد علامت ضرب دیدگی مختصری در انتهای مسواکم ایجاد شده بود . با اشاره به انتهای مسواک کمی از اطمینانش کاسته شد و مشغول جستجوی مسواک در میان وسایلش شد . پس از کمی تفحص یادش آمد اصلا مسواکش را از جیب بغل ساکش خارج نکرده .
    هم حجره ها که از این واقعه متبسم شده بودند و با ما مزاح می کردند تبصره دیگری را به قوانین حجره مان اضافه کردند که استفاده از مسواک همرنگ و یک شکل درون حجره ممنوع می باشد!


     


     


     


  • + فرشته نویسنده: هادی احمدی یکشنبه 13/3/1386 ساعت 8:41 ص
  • در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد . دکتر گفت : (در را شکستی ! بیا تو . )‏
    در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : (‏آقای دکتر ! مادرم!) و در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد: (‏التماس می کنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است . )‏
    دکتر گفت : (‏باید مادرت را این جا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم . )‏دختر گفت : ( ولی دکتر، من نمی توانم . اگر شما نیایید او می میرد.) و اشک از چشمانش سرازیر شد .
    دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که م ادر بیمارش در رختخواب افتاده بود دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد او تمام طول شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علائم بهبودی در او دیده شد .
    زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود ، تشکر کرد دکتر به او گفت :‏(‏باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود ،‏حتما می مردی!)
    مادر با تعجب گفت :‏(‏ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .
    پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود . فرشته ای کوچک و زیبا!


       1   2      >
  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [3/4/1387- 1:46 ع] ای کاش مادرش زنده بود؟!
    [1/4/1387- 12:57 ع] تازگی دختر شده
    [21/3/1387- 12:10 ع] تا حالا با زنجیر حسادت خفه شدی؟
    [1/3/1387- 12:53 ع] درد دل شاعر
    [26/2/1387- 11:50 ص] بال های استعاری
    [12/2/1387- 11:5 ص] پلک دلم می پرد
    [12/2/1387- 9:30 ص] طالب علم بدشانس
    [5/2/1387- 12:6 ع] مردی که مهمات خدا بود؟!
    [3/2/1387- 9:50 ص] اخلاص
    [28/1/1387- 11:7 ص] خاطره ای از
    [24/1/1387- 10:10 ص] مرا از این جا نجات بده!
    [17/11/1386- 1:9 ع] خفته خبر ندارد
    [18/9/1386- 10:48 ص] فصل تقسیم گل و گندم
    [10/9/1386- 11:56 ص] یادداشت های طلبگی
    [13/3/1386- 8:41 ص] فرشته
    [همه عناوین(126)][آرشیو شده ها]