سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی











آسمان مال من ...

ریزش مو

آینه خسته از من و من خسته از آینه بس که ایستاده بودم و موهایم را شانه می زدم و انواع و اقسام مدل ها را روی آن پیاده می کردم ولی در کمال تعجب چند وقت پیش موهام شروع کردن به ریختن اول فکر کردم طبیعیه ولی بعد متوجه شدم که نه واقعا ریزش مو پیدا کردم به دکتر رفتم و او یک شامپو معرفی کرد که باید موقع حمام استفاده می کردم بعد از مدتی استفاده دیدم فایده نداشت شامپو خیلی هم گران بود بعد چندین دکتر دیگر هم رفتم  ولی فایده ای نداشت البته دیگر پولی هم برای این کار باقی نمانده بود.

یک روز که در فکر این داستان بودم یادم افتاد که دوستی داشتم که همین مشکل را داشت بعد از تماس با او  قرار ملاقات گذاشتم و به دفتر کارش رفتم و در کمال تعجب دیدم که تمام موهایش ریخته است از او پرسیدم که تو که با این مشکل رو به رو شدی چه کاری انجام دادی او لبخندی زد و گفت برو عکاسی حسین جان تعجب کردم گفتم برای چی عکاسی گفت دکتر هیچ فایده ای ندارد تا می توانی برو عکاسی عکس یادگاری بگیر که بعدا مثل من حداقل حسرت عکس نداشتن را نخوری. من و دوستم دونفری کلی خندیدم و با هم به عکاسی رفتیم.


 


نوشته شده در دوشنبه 94/1/31ساعت 7:32 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

با سلام و عرض ادب به همه وبگردهای عزیز یه مدت به روز نشدم و نتونستم خدمت شما باشم ولی واسه شروع چند تا از ترانک هامو واستون نوشتم ایشالله بخونید و اگه نظری داشتید چه خوب چه بد ارسال کنید با تشکر از همه خواننده های عزیز؛  


خواستم نماز بخوانم 

عروسک خیمه شب بازی شیطان شدم. 


اگر حکم اجرا می شد 

واردات دست مصنوعی رونق می گرفت.


آهسته آهسته بر زمین گام بر داریم؛ 

قهر آسمان کافی نیست؟!


انقلاب کردیم برج ها ویران شوند

آسمان پر از خراش شد.


نوشته شده در سه شنبه 93/11/7ساعت 10:49 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

 

بررسی تاثیر سریال های ماهواره ای در منسوخ کردن اخلاق

اشاره

یکی از برنامه ها و سیاست های جهان غرب برای مبارزه با باورهای دینی و از بین بردن نگاه تقوایی در جامعه، طراحی رسانه در عرصه ی بین الملل و ایجاد یک فضای مخرب بین افراد است. برنامه ریزی جهان غرب در جهت هویت زدایی، دین زدایی، خانواده ستیزی، و خانواده گریزی است و بر اساس این محورها به تولید فیلم و برنامه می پردازند.
نگاه اساسی فیلم هایی که توسط رسانه های غربی تولید و از طریق ماهواره به طور رایگان در اختیار خانواده ها قرار می گیرد از میان بردن نگاه عفیفانه مرد و زن در خانواده است. آنها تلاش می کنند تا زیور عفاف را به عنون یک عامل مخرب جلوه دهند و تعهد و پایداری افراد خانواده را نسبت به هم از میان ببرند.

تضعیف باورهای مذهبی

برنامه های نامناسب ماهواره به دنبال ترویج احساس آزادی مطلق و یا همان لیبرالیسم جنسی هستند؛ لیبرالیسم جنسی به دنبال ایجاد آزادی برای روابط جنسی مطلق بوده که هدف غرب اشاعه ی این فرهنگ است که از دستاوردهای اومانیسم محسوب می شود.
غرب در مرحله ی نخست برای زدودن خداباوری تلاش می کند، در مرحله ی بعد باورهای دینی مورد هجوم قرار گرفته و پس از آنکه حساسیت های دینی کاهش یافت به ترویج مفاسد دینی می پردازند و فرد را از دین گرایی دور می کنند.
نمونه ی بارز ترویج مفاسد دینی، عفاف زدایی و ایجاد حس رقابت زن و شهور نسبت به یکدیگر است یعنی آنها به جای اینکه انیس و مونس هم باشند به صورت رقیب یکدیگر نمایش داده می شوند و نسبت به هم وفاداری، تعهد و پایبندی ندارند.

زدودن حیا و تعهد در خانواده

هدف اصلی فیلم ها و سریال های را زدودن تقوا، حیا، شرم، وفاداری، تعهد و حس مسئولیت در خانواده ها است حس رقابت جنسی و تفکر آزاد اندیشی مطلق حاصل این فیلم ها است؛ خیانت زن و شوهر نسبت به یکدیگر و ایجاد فضای آزادی مطلق برای فرزندان بدون نظارت پدر و مادر راه آورد فیلم ها و سریال های ماهواره ای است.
فروش دین، اخلاق و خانواده محوری هدف اصلی غربی ها در تولیدات فرهنگی برای کشورهای اسلامی است و تک محوری کردن خانواده، منسوخ کردن ازدواج و گسترش روابط آزاد در جامعه مدنظر غرب و صهیونیسم است.
ما نباید در برابر دنیای غرب انفعالی برخورد کنیم و منتظر باشیم تا آنها سریال ساخته و ما آن را رد کنیم بلکه باید آموزه های دینی و اخلاقی را فعالانه و پویا برای جامعه تبیین کنیم.

عادی سازی خیانت

سریال های مختلف مانند حضرت یوسف(ع) و مختارنامه که برگرفته از مباحث دینی بوده مورد استقبال زیاد مردم قرار گرفتند، استقبال مردم از این فیلم ها حاکی از تشنگی آنها نسبت به آموزه های دینی است.
فرهنگ سازی در جامعه ضرورت دارد ما قطعا نمی توانیم معادل هزینه ای که غرب برای تغییر فرهنگ جامعه ی ایران از طریق ساخت سریال های مختلف صرف می کند برای ساخت فیلم هزینه کنیم تنها کاری که می توان انجام داد این است که جامعه در مقابل پدیده ی ماهواره و واکسینه شود و بتواند از خود دفاع دینی و معرفتی کند .

وقتی خانواده ی ایرانی بداند استفاده از ماهواره چه اثر مخربی دارد و آمار طلاق و سن ازدواج را بالا برده و خیانت زن و مرد را به هم ترویج می دهد ، حتی اگر دین مدار نباشد، از ماهواره استفاده نمی کند.


نوشته شده در پنج شنبه 91/3/11ساعت 9:24 صبح توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

من سرجمع ده تا رفیق دارم که به حمد و قوه الهی هشت‌تای آنها دیگر ایران نیستند.
 مازیار هم 
یکی از این هشت‌ نفر است که یک سال پیش به یک جای دور مهاجرت کرد.
  بعد هم سر ِ یک سال مجدداً فیلش یاد هندوستان کرد و دست زن وبچه‌‌هایش را گرفت تا برای تعطیلات کریسمس، برود 
ایران و رفت.
 گویا همانطور که ده ساعت در صندلی هواپیما فرو رفته و از فرط بیکاری کَف‌بُر   شده بود، پیش خودش فکر ‌کرد، حالا که به لطف خدا دو تا بچه خوب و سالم دارد و حوصله بچه دیگر را هم ندارد،  بیاید و توی همین سفر ایران سر ِ خطوط انتقال بوووق را ببندد تا از این به بعد پول اضافی برای 
بادکنکهای شب جمعه ندهد.
 بعد هم در همان ارتفاع چهل هزار پایی، تصمیم‌اش را به سمع همسرش رسانده و اوکی را گرفته و 
خلاصه همه چیز ردیف.
 از اینجا به بعد را مازیار 
تعریف کرده:
 
رسیدیم ایران و کوهی از آدم به استقبال‌مان آمد وما را بردند خانه.
  شب را خانه پدری 
خوابیدیم.
  صبح  
دور میز صبحانه نشستیم.
  بچه‌هایم به قصد تخریب خانه، شیطانی می‌کردند و به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شدند و روی اعصاب پدرم رژه می‌رفتند    همان وسط با احتیاط از پدرم پرسیدم که نظرش با بستن لوله‌های انتقال فلان 
چیست؟
 پدرم هم گویا فکر کرده که اگر این دو تا بچه بیشتر بشوند، احتمالاً بار بعد با تانک از روی خانه عبور می‌کنند، فلذا پدرم استقبال شدیدی 
با تعطیل کردن خط تولیدم کرد.
بعد هم همان وسط صبحانه به زور و ضرب از روی 
سفره بلندم کرد تا من را ببرد بیمارستان و کار را یکسره کند.
هر چقدر هم التماسش کردم که لااقل بگذارد چائی را تا ته بخورم، موافقت نکرد  
  .
 
بیمارستان شلوغ بود.
 از در و دیوار پلاکارد آویزان کرده‌اند در مدح بستن لوله‌‌های انتقال 
فلان:
زندگی بهتر بچه کمتر، زندگی بهتر اصلاً بدونِ‌ بچه، کریستف کلمپ: اگر من  لوله‌هایم را نمی‌بستم، آمریکا را کشف نمی‌کردم، ادیسون: 
موفقیتم در کشف برق را مرهون پدر و مادرم هستم و صد البته دکتر لوله‌بندم، کاملاً قانع شدم که بستن لوله‌ها کار خردمندانه‌ای است.
 
نوبت‌مان شد
دکتر به زور آن را به بالا کشید و به یقه‌ام گره داد که انگاری مسابقه طناب کشی بود، همانجا بود که مفهوم پاپیون کردن را فهمیدم، چون واقعاً آن دوتوپ مورد نظر، دقیقاً کنار سیبک گلویم بودند، تحت همان فشار گفتم که آقای دکتر من می‌ترسم 
(منظورم این بود که غلط کردم).
  دکتر هم گفت: عیب نداره ، رستم هم که اینجا  
بیاید می‌ترسد (منظورش این بود که گند زدی ساکت باش).
 نصف شب با درد بیدار شدم، درد در حد تیم ملی، در حد درد زایمان، در حد جدائی روح از بدن (و نه جدائی نادر از سیمین)،  بعد هم رفتم دستشوئی، همه چیز به رنگ بادمجان شده بود، توپ‌ها به اندازه گلابی، فردایش به دکتر زنگ زدیم، سبیل خاوری گفت که خوب میشه، تحمل کن درد رو 
که به شب جمعه‌اش می‌ارزه.
 سه روز با درد و فحش گذشت ولی بهتر نشد، رفتیم یک دکتر دیگر تا که پکیج‌مان را دید، گفت که عفونت  کرده، سبیل خاوری به علاوه خطوط انتقال فلان، هفت هشت ده تا خط انتقال چیزهای دیگر را هم قطع  کرده مثل همین پیمانکارهای آب که حین حفاری، لوله گاز و تلفن و برق  را هم شرحه شرحه می‌کنند، بعد هم آنتی‌بیوتیک و ده روز استراحت مطلق و اینها.

مسافرت زهرمارمان شد، کل مهمانیهای خاندان مالیده
 شد و ماجرا را به هر کس (از ده ساله تا 100ساله) که می‌گفتیم، خیلی نرم بهمان می‌گفت: ای بابا، چرا به من یه ندایی ندادی؟
انگاری همه در کارلوله بستن بودند، از ایران برگشتیم، رفتیم یک دکتر که چک‌مان کند، دکتر هم گفت که این روشی که سبیل خاوری شما را مقطوع‌النسل کرده، مربوط به دوره “مائو” بوده که چینی‌ها را  شکنجه ‌وار، ابتر می‌کرده‌اند، من هم جهت آبروداری گفتم رفته‌ام کلمبیا وعمل کرده‌ام تا خدای نکرده نکته منفی وارد پرونده میهن‌مان نشود
.
خلاصه، از چند روز پیش که رفیق‌مان ماجرا را اینطوری از پشت اسکایپ تعریف کرده، من توان نگاه کردن به هیچ گلابی یا بادمجانی را ندارم، آدم سبیل کلفت هم که می‌بینم، دردم می‌آید، اصولاً با دست بردن در کار خدا هم  مشکل پیدا کرده‌ام،  از مائو هم حالم به هم می‌خورد،  شما هم نکنید این کار را، اگر هم می‌خواهید بکنید، لااقل دکتر بی‌سبیل پیدا کنید......

 


نوشته شده در شنبه 91/3/6ساعت 12:45 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

صیغه و دردسراش (قسمت اول)

یکی از روزهای گرم و آتشین تابستون که حسابی ... میزنه بالا، آقا سعید داشت تو خیابون فکرکنان قدم می زد و می رفت، خیابون که نه همین شیخونه خودمون، رفت سر قبر میرزای قمی دست به دامن میرزا شد که .....

وقتی زیارتش تموم شد و اومد بیرون، اصلا فکرش رو نمی کرد که این دفعه با این سرعت دعاش مستجاب شه، نگاهش افتاد به یه گوشه و با استرس زیاد و با قدم­هایی که روی هوا ورمیداشت رفت جلو، مونده بود چی بگه ....  یه دفعه مثل فنری که از جا کنده میشه گفت خانم شما صیغه میشین....

خانم که حسابی خنده اش گرفته بود و آب شدن سعید رو داشت زیر چشمی دید می زد، گفت بله، قند تو دل این پسر آب شد و با یه بشکن گفت ای ول میرزا ...

ولی سعید نمی دونست که تازه اول بدبختی شروع شده، رفتن بیرون و با هم صحبت کردن و صیغه رو جاری کردن، حالا بگرد دنبال مکان، خونه خالی، ولی از نوعه مطمئنش ....

هر چی آقا سعید تلاش کرد، فایده­ ی نداشت، تا این که ضربان ذهنش تند شد و با یه بشکن یه شماره گرفت

سلام علیکم ....

بعد از نیم ساعت یه ماشین جلوی پاشون ترمز زد و یه بوق به ماشین کشید سعید سرش رو برگردوند دید بله آقای راننده تشریف آوردند...

سوار شدن آقا سیعد به اصغرآقا گفت برو کاشون آیینه رو تنظیم کرد و یه بسم الله گفت و زد تو دنده به ...

 

صیغه و دردسراش (قسمت دوم)

آیینه رو تنظیم کرد و یه بسم الله گفت و زد تو دنده، آقا سعید روی صندلی عقب ماشین جا خوش کرده و دستش را در گردن لیلی انداخته بود طوری که آقای راننده هر چی که تلاش میکرد فقط چهره سعید را در آیینه میدید، گفت برو به طرفه کاشون..

آقای راننده که تا حالا این سبک مسافرت را نه خودش نه ماشینش تجربه نکرده بودند فرمان رو به طرف کاشون هدایت کرد، ولی همچنان یک چشمش به آیینه بود اما فایده ای نداشت، یک بازیگر از این فیلم را تماشا میکرد آن هم کسی نبود جز آقا سعید...

آقا سعید و لیلی خانم چنان به هم چسبیده بودن که حرارت بدنشان به سقف ماشین رسیده بود و گرم صحبت...

می پرسید از چه رنگی خوشت میاد، موسیقی مورد علاقت چیه پاپ دوست داری آیا؟ از تیپ سنگین خوشت میاد آیا؟ چند سالته آیا؟ درس خوندی آیا؟ سوال پشت سوال حرف پشت حرف اجازه نمیداد سوال ها گوش لیلی را نوازش کنند چه برسد که جوابی از لبان قرمزش به بیرون پرتاپ شود، انگار سال ها بود که فک سعید را با سیم به گوش هایش قفل کرده بودند، در همین حین که آقا سعید داشت صحبت می کرد و لیلی به چشمان سعید (که فکرش را به عریانی کشانده بودن) نزدیک تر میشد که ناگهان آقای راننده گفت رسیدیم...

 سعید که تازه گرمای نفسه لیلی را حس کرده بود با عصبانیت گفت بی خود رسیدم کی گفت برسیم دور بزن برگردیم بینیم...

 اصغر آقا که دمش در بازدمش گیر کرده بود به دنبال هوای تازه میگشت که با پایین آمدن شیشه نفس راحتی کشید و چشمانش که انگار تازه باز شده بودند تابلوی را دیدن که کنارش راه فرعی بیرون زده بود و از این فرصت استفاده کرد که ذهن سعید را به فرعی بکشاند و خواند تپه های سیلک 40 کیلومتر، آقا سعید که از عصابنیت دیگر گرمای را حس نمی کرد گفت برم آقا سعید ...

آقا راننده که از فرعی نجات بخش خوشحال بود ماشین را با یک نیم دور حرفه ای به طرف تپه ها هدایت کرد و بعد از چند دقیقه که عصبانیت آقا سعید با گرمی نفس لیلی فروکش کرد گفت اصغرآقا کجا میری اینجا کجاست تو کی هستی؟ اینجا همش بیابون..

اصغر آقا که آب دهانش را قورت داد لبخندی زد و گفت، بیابون خوب دیگه سعید آقا...

با این جمله شیرین و به موقع همگی خندیدن تا این که تابلوی بزرگ با نوشته های آبی از کنار جاده سردرآورد و توجه سعید را به خودش جلب کرد و گفت اصغر آقا کنار آن تابلو نگه دار بینم. کنار تابلو پیاده شدن و تابلو را خواندن که جمله آخرش این بود این (تپه ها توسط باستان شناسان ایرانی مورد بررسی قرار گرفته است و نتایج نهایی اعلام خواهد شد).. به طرف تپه ها

خوب مکانی اصغر آقا چادر مسافرتی رو بده بینیم، با لبخندی که بر گوشه لب داشت گفت تو هم برو تپه ها رو تماشا کن..

چادر را از اصغر آقا گرفت و دست در دست لیلی به راه افتادن ...

چند روز بعد که آقا سعید به دکه روزنامه فروشی رفت تیتر اصلی یک روزنامه چشمانش را به توقف وا داشت که نوشته بود:  

(تپه های سیلک به آثار باستانی پیوست) 


نوشته شده در شنبه 90/8/28ساعت 1:55 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

 

یکی از روزهای گرم و آتشین تابستون که حسابی ... میزنه بالا، آقا سعید داشت تو خیابون فکرکنان قدم می زد و می رفت، خیابون که نه همین شیخونه خودمون، رفت سر قبر میرزای قمی دست به دامن میرزا شد که .....
وقتی زیارتش تموم شد و اومد بیرون، اصلا فکرش رو نمی کرد که این دفعه با این سرعت دعاش مستجاب شه، نگاهش افتاد به یه گوشه و با استرس زیاد و با قدم­هایی که روی هوا ورمیداشت رفت جلو، مونده بود چی بگه ....  یه دفعه مثل فنری که از جا کنده میشه گفت خانم شما صیغه میشین....
خانم که حسابی خنده اش گرفته بود و آب شدن سعید رو داشت زیر چشمی دید می زد، گفت بله، قند تو دل این پسر آب شد و با یه بشکن گفت ای ول میرزا ...
ولی سعید نمی دونست که تازه اول بدبختی شروع شده، رفتن بیرون و با هم صحبت کردن و صیغه رو جاری کردن، حالا بگرد دنبال مکان، خونه خالی، ولی از نوعه مطمئنش ....
هر چی آقا سعید تلاش کرد، فایده­ ی نداشت، تا این که ضربان ذهنش تند شد و با یه بشکن یه شماره گرفت
سلام علیکم ....
بعد از نیم ساعت یه ماشین جلوی پاشون ترمز زد و یه بوق به ماشین کشید – سعید سرش رو برگردوند دید بله آقای راننده تشریف آوردند...
سوار شدن آقا سیعد به اصغرآقا گفت برو کاشون – آیینه رو تنظیم کرد و یه بسم الله گفت و زد تو دنده به ...

 

ادامه دارد


نوشته شده در شنبه 90/6/19ساعت 12:36 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

تابستون اونم دهنه روزه این عکسا میچسبه؟!!

هندوانه

 

آب


نوشته شده در سه شنبه 90/5/18ساعت 1:31 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

احمدی نژاد + مشایی = لبه پرتگاه

احمدی نژاد مشایی را به لبه پرتگاه می کشاند

داستان بلند و طولانی احمدی نژاد و مشایی که از چند سال پیش کلید خورده است همچنان ادامه دارد و نظریه های موافق و مخالف زیادی را به همراه داشته است و  از گوشه کنار به گوش می رسد که احمدی نژاد مرید مشایی است اما این گونه نیست بلکه کاملا بالعکس است و مشایی مرید و احمدی نژاد مراد است.
در چهار سال اول ریاست جمهوری احمدی نژاد، حضور مشایی میسر نبود زیرا بستر ورود مشایی به عرصه سیاسی کشور آماده نبوده و هنور تجربه کافی و اعتماد مردم به احمدی نژاد به صورت جدی شکل نگرفته بود به همین خاطر احمدی نژاد تمام تفکرات و نظراتش را خودش عنوان می کرد و تمام نگاه ها را متوجه خود می ساخت که مشکلات زیادی گریبان گیر او می شد. ولی او هم زمان زمینه را برای ورود مشایی آماده ساخت تا با این ترفند آقای مشایی را به عرصه سیاسی کشاند و او را بدلکار خود قرار داد و احمدی نژاد تفکرات و نظرات خود را با زبان مشایی جاری کرده و باز خورد آن ها را در جامعه بسنجد و بعد از این که انتقاد ها، بازخوردها، و ... به اتمام می رسید و حساسیت آن موضوع کم می شد، خود او تایید و تکمیل می کرد به طور مثال می توان به مکتب ایرانی اشاره کرد که بعد از مطرح  شدن از سوی مشایی، احمدی نژاد آن را تکمیل و تایید کرد. و با این ترفند مشایی به یک بدلکار حرفه ای بدل شده و تمام انتقاد ها به مشایی است و فقط گفته می شود که چرا احمدی نژاد مشایی را بر کنار نمی کند و به دلیل که گفته شد این کار غیر ممکن است و به نفع هر دوی آن هاست که این بازی را به اتمام برسانند و الا اگر ادامه یابد احمدی نژاد دست در دست مشایی به لبه پرتگاه نزدیک می شوند و با یک نسیم ... که انشاء الله این گونه نخواهد شد. 


نوشته شده در شنبه 90/2/3ساعت 3:47 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

لابی صهیونیسم در هالیوود، در عرصه ی تولید فیلم های کارتونی تا کنون بسیار موثر و فعال عمل کرده است در اینجا سعی در بررسی این کارتون ها داریم:

دامبوفیل پرنده
شخصیت های کارتونی مطرود و گوشه گیری هستند که به دلیل زشت رویی توسط دیگران تحقیر می شوند ولی در نهایت این ناتوانی و زشتی با توانایی و زیبایی جایگزین می گردد و آنها بر تمامی مشکلات غلبه می کنند و غبطه ی رقیبان را بر می انگیزند. انیمیشن (دامبو، فیل پرنده) در زمره ی این گروه از آثار است در این فیلم شاهدیم که مادر دامبو بر خلاف سایر فیل ها که کلاهی منگوله دار بر سر دارند، کلاه عرقچین مانند مخصوص یهودیان را بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر می برد! و خود دامبو هم طی عملیاتی در سیرک پرچمی را که به پرچم رژیم اشغالگر قدس بی شباهت نیست به اهتزاز در می آورد.

کارتون جدید سناباد
کارتون های بسیاری هم مروج زندگی و اخلاق غربی هستند و سعی دارند خصوصا شرقی ها را شیفته و هضم شده در روش های غربی نشان دهند و با این الگودهی مخاطبان را به سمت ارزش های دنیوی یهودی - امریکایی بکشانند؛ مثلا در سری جدید کارتون سند باد (افسانه ی هفت دریا) شاهد آنیم که فضای شرقی مجموعه های پیشین مبدل به فضایی خشونت بار و پر زد و خرد شده است. مثلا در صحنه ای که سند باد از پشت سکان کشتی کنار می رود با هفتاد ضربه ی شمشیر خون ریزی بسیار، کنترل کشتی را به دست می گیرد شدت خشونت در این فیلم آن چنان زیاد است که حتی دریا با خون افراد سرخ می شود و مثل بسیاری از فیلم های جدید غربی لشکری از شیطانک ها و دودها با سندباد و نامزد خشن و مبارز طلب او (مارینا) و دوست وفادارش (کیل) می جنگند. حتی دیالوگ ها هم خشونت بار است. جالب است که نویسنده ی این فیلم (جان لوگان) در کارنامه ی خود اثری پر برخورد چون (گلادیاتور) را دارد. در این محصول والت دیزنی هم (میشل افایفر) یهودی به جای (اریس) خدای جنگ صحبت می کند. در فیلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهری کاملا غربی و بی هویت گرفته که در نقش یک دزد دریایی قهار باید از هفت دریا عبور کند و کتاب صلح را از خدای جنگ ( اریس)ب دزدد و شهر و عادلی به نام (پروتئوس) در آنجا حکومت می کند، اتفاق می افتد در این فیلم از (علاءالدین) و (علی بابا) هم خبری نیست.

لوک خوش شانس
در کارتون (لوک خوش شانس)، گانگستری سفید پوست وجود دارد که نماد کلانتر و قانون اومانیستی آمریکایی است و همیشه ورد زبانش تنهایی و غریبی و آوارگی خودش می باشد، با چهره و اخلاقی نیکو که با وجود اسب بذله گویش (سالی) و سگ خنده رویش ( بوشویک) جذابیت دوچندانی می یابد. او همیشه در جست و جوی مجرمان و تبهکاران است و هیچ گاه با شکست رو به رو نمی شود در بعضی از قسمت های آن شاهدیم که لوک متمدن مهربان فرشته ی نجات سرخ پوستان ساده لوح و مردمی از فرقه های مذهبی خرافی می باشد و اگر نبود لوک جنگ قبیلگی و ظلم تبهکاری همه جا را فرا می گرفت.
بالاخره برای ما هنور جای این سوال باقی است که خانه لوک کجاست؟ و چرا همیشه در پایان غرور انگیز پیروزی هایش در غروبی زیبا به سمت خورشید ( نماد سرزمین موعود در کتاب مقدس) می رود! بالاخره فسادها و جرم های فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببینیم یا حرف کارگردان لوک را گوش بدهیم.

در بسیاری از فیلم ها و کارتون های پلیسی هم جای این سوال باقی است.

گالیور
در کارتون گالیور می بینیم سفید پوست بزرگی با سمبل ها و مدل های مو و لباس نژاد انگلیسی - آمریکایی به جزیره ی آدم کوچولوها (جهان  شرقی) می رود و این کوچولوهای بی دفاع بر قدرت مادی و مغز پرجولان گالیور تکیه کرده و دشمنان خود را شکست می دهند و بدون حضور گالیور شکست آنها قطعی بود.

پرنس مصر
نگره ی صهیونیستی حاکم بر آثار والت دیزنی، بعضا به تولید انیمیشن ها و فیلم های تاریخی در خصوص زندگی انبیای الهی منجر شده که سه کارتون کشتی نوح(ع)، زندگی حضرت موسی (ع)، زندگی حضرت یوسف(ع)، از آن جمله اند. در تمامی این آثار بر اساس قصص  تورات، روایات تحریف شده ای از زندگی انبیای اولوالعزم ارائه شده است که شان و منزلت و عصمت این بزرگ مردان را در ذهن مخاطب پایین می آورد و رواج سکولاریسم (جدایی دین و دنیا) و مادی گرایی را تسریع می کند جالب توجه آن که در برخی از این آٍثار شخصیت های اصلی انیمیشن با صدای مشهورترین ستارگان یهودی سینما سخن می گویند مثلا در انیمیشن (پرنس مصر) که روایتگر زندگی حضرت موسی (ع) است (وال کیلمر) به جای موسی (ع) میشل افایفر به جای همسر و (ساندرا بولاک) به جای خواهر او صحبت می کنند.
همچنین در تیتراژ پایانی این انیمیشن پر هزینه اسامی مشهور دیگری از بازیگران یهودی هالیوود را می توان دید که صدای آنها برای بسیاری از تماشاگران غربی خاطره انگیز و آشناست.

رابینسون کروزوئه
در فیلم (رابینسون کروزوئه) شاهدیم یک سفید پوستی انگلیسی تبار که کشتی اش شکسته و در جزیره ای تنها مانده است با سیاه پوستانی بی تمدن و وحشی و آدم خوار رو به رو می شود که یک دیگر را قربانی کرده و می خورند اما رابینسون پر عاطفه و دل نازک یکی از این بی تمدن ها را به نام (جمعه) از دست قبیله ی آدم خوار و سبک مغزش نجات می دهد و جمعه در اثر هم نشینی با این یار مهربان با سواد می شود و به سمت تمدن و پیشرفت حرکت می کند و به تدریج تمام آن مردم عقب مانده به شیوه های زندگی و معاشرت رابینسون، ایمان آورده و آن قهرمان بزرگ را به عنوان رهبر و منجی عزیز خود می پذیرند و به سبک او زندگی می کنند. آیا غلوآمیز تر از این هم می شد تمدن غرب را به عنوان تنها سرور و راهبر جهانیان توسعه نیافته و به اصطلاح غربی ها ( جهان سومی) معرفی کرد یا نه؟

 

 


نوشته شده در دوشنبه 89/12/23ساعت 10:43 صبح توسط هادی احمدی نظرات ( ) |

نوری مجدد

بر من بتاب و روشنی را بیشتر کن
خورشید من! سرمای شب را بی اثر کن

می ترسم از یخ بستن و تشویش و تردید
در سینه ها نوری مجدد شعله ور کن

ما را به درک تازه ای از زنده بودن
در جرگه ی چشم انتظاران مفتخر کن

تا سال های با شما بودن بیاید
این روزهای بی شما را مختصر کن

تو جاری آرامشی در روح انسان
اندیشه ها، اندیشه ها را باور کن

خیلی به آن روزی که می گویند.... مانده؟
وقتی که داری می رسی، ما را خبر کن ...

سعیده خلیل نژاد


نوشته شده در پنج شنبه 89/10/2ساعت 12:53 عصر توسط هادی احمدی نظرات ( ) |


Design By : Pichak