سفارش تبلیغ
صبا ویژن











آسمان مال من ...


تا دید  فرشته ای  خبر چین    جرمم         فی الفور نمود ثبتش و راهی شد
گفتم : «اخوی ‍، مرو ،‏خدا می بخشد       آن وقت تو این وسط کنف خواهی شد».

عبدالرضا موسوی
نوشته شده در دوشنبه 85/9/6ساعت 12:9 صبح توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

 به که تهران ، جای ترس و مکر و حیل است و فریب 
 دخترانش در نمایش ، جوان در حال سکر
من چه گویم از صفا و حال و برخورد دهی ؟
با خدا راز و نیاز و دل پر آه و پر ز صبر
روستایی هم جانش ، گوشی همراه نیست
پس بخوان از بیت پایین روستا را سطر، سطر
هر کسی در گوشه ای ، کوس اناالحق می زند
جامع دنیا درآورده است ، عریان است و سکر
هر دمی می سوزد و می رقصد ار عشق وجود
مثل بلبل ، ذکر گویان ، همچو دریا ، مد و جزر
دیده جان بین جانش ، بازگشته باز ، باز
وه شکوفا گشته در جان ، آنچه کشته ، تخم و بذر
ده بود ، دالش ، دل غم دیده عارف جمال
های آن هوی هو الحق ، های آه و های دهر
در ، پریشان ،دست افشان ، پای کوپان می تپد
می تپد چون قلب بکه می خروشد همچو بحر
شهر تهران چه ؟ تایش تاری چشم دل است
تیزی شمشیر دنیا ، تیر جهل و تیغ قهر
هر کسی در فکر مال و معرفت را باد برد
هر طرف بادی وزد همسو شود مانند ابر
بانگ هل من ناصر ینصرنی آید به گوش
از کدامین سو است یاران ؟ از دل صاحب امر
قلب پاکش خون و چشم نازنینش اشکبار
گوید این تهران شده تیر گلو و تیغ زجر
هر طرف دستی برون آید زوری جور و کین
پرده تقوا و عصمت پاره کرده ، فن و مکر
گر چه باشند اندر این شهر اوحدی از بهترین
گوید ای تهرن ، دلم خون و شکستی پشت و ظهر
وای بر تو ! افتخارت اینچنین شهری بود ؟
پر ز آشوب و گناه و پر ز ناهل ، درد و زجر ؟


نوشته شده در یکشنبه 85/9/5ساعت 11:49 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

نزدیکتر رفتم
گفتم : چه کنم ؟ نور چشمم دلم کم شده
گفت : سرمه تقوا بکش
گفتم : جانم مضطرب است
گفت : الابذکر الله تطمئن القلوب را دم کن ، صبح و شام بخور ، آرامت می کند
گفتم : پای استقامتم لنگ است
گفت : حب خدا را آب همت بزن ، خمیر صبر بساز ، روی پایت گذاشته با هوالشافی محم ببند .
گفتم : درد شک امانم را بریده
گفت : باکی نیست مقدمه ایمان است .
گفتم : دل دردم را چه کنم ؟
گفت : عشق خدا را حرارت ، چند تخم ایمان در آن بشکن و خوب هم بزن ، چاشنی صبر و تحمل ره میزان لازم بیافزا و روزی چند قاشق میل کن .

نوشته شده در یکشنبه 85/9/5ساعت 11:37 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

الهی : حشر و صحبت با خیالات . نوعی از مالیخولیاست . که الجنون فنون به حرمت عوالم عقول از آن برهان و به اینم برسان ،‏که این حضور نور دهد و آن صحبت ظلمت .
الهی : چرا بگیریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم .
الهی : در شگفتم از کسی که غصه خودش را نمی خورد و غصه روزی اش را می خورد .
الهی : پیش از تشگی ، آب از چشمه سار می جوسد و تشنه تشنه است ، و پیش از گرسنگی ،‏گندم از کشتزار می روید و گرسنه گرسنه است ؛ عشق است که در همه ساری است بلکه یکسره جز عشق نیست .
الهی : ذلت و لذت قریب هم بلکه قرین همند ، که ان مع العسر سرا راهرو در رنج تن گنج روان یابد و دراین بار گران ، بار گران  
نوشته شده در یکشنبه 85/9/5ساعت 11:30 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

مگس و عنکبوت

درست از که من از مگس بدم می آید .اما حاضر نیستم حتی یک مگس در تمام عالم به دام هیچ عنکبوتی بیفتد . خیلی هم اتفاق افتاده که بعد از ظهرها گرم تابستان به عنوان بازی بی صدا - که مبادا بابام از خواب بپرد - مگس گرفته ام و برده ام دم سوراخ مورچه ها انداخته ام .اما هر وقت یکی از همین مگس ها را گرفتار تار عنکبوتی دیده ام ، فورا آزادش که کردم هیچ ، بلکه خود عنکبوت را هم با تار و سوراخ لانه اش همه را درب و داغان کرده ام. اما عیب قضیه این جا است که مگس ها را با تار عنکبوت همه که نجات می دهی دیگر به درد خور نیستند . نمی دانم چرا . حتما به همین دلیل که من اصلا از عنکبوت بدم می آید .
مگس وقتی گرفتار می شود یک جوز وز وز خفه دارد . مثل این که صدا از ته گلویش در می آید . فرقی هم نمی کند چه گرفتار مورچه ها ، چه گرفتار انگشت های کسی مثل من ....


نوشته شده در یکشنبه 85/9/5ساعت 10:27 صبح توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

شوهر آمریکایی

«ودکا؟ نه . متشکرم . تحمل ودکار را ندارم. اگر ویسکی باشد . حرفی . فقط یک ته گیلاس . قربان دستتان . نه ، تحمل آب را هم ندارم .سودا دارید ؟ حیف . آخر اخلاق سگ آن کثافت به من هم اثر کرده . اگر بدانید چه ویسکی سودایی می خورد ! من تا خانه پاپام بودم اصلا لب نزده بودم . خود پاپام هنوز هم لب نمی زند . به هیچ مشروبی . نه . مومن و مقدس نیست . اما خوب دیگر . توی خانواده ما رسم نبوده . اما آن کثافت اول چیزی که یادم داد ویسکی سودا درست کردن بود.از کار که بر می گشت باید ویسکی سوداش توی راهرو دستش باشد . قبل از این که دست هایش را بشوی. . و اگر من می دانستم با آن دست ها چه کار می کند ؟!!... خانه که نبود گاهی هوس می کردم لبی به ویسکیش بزنم. البته آن وقت ها که هنوز دخترم نیامده بود. و از تهایی حوصله ام سر می رفت . اما خوشم نمی آید . بدجوری گلویم را می سوزاند . هر چه هم خودش اصرار می کرد که باهاش هم پیاله بشوم فایده نداشت . اما آبستن که شدم به اصرار آبجو به خوردم می داد . که برای شیرت خوب است . اما ویسکی هیچ وقت. تا آخرش همعادت نکردم . اما آن روزی که از شغلش خبر دار شدم بی اختیار ویسکی را خشک سر کشیدم . بعد هم یکی برای خودم ریختم یکی برای آن دختره « گرل فرند» ش . یعنی مثل نامزد سابقش . آخر همان او بود که آمد خبر دارم کرد . و دو تایی نشستیم به ویسکی خوردن و درد دل . و حال گریه نکن کی بکن . آخر فکرش را بکنید . آدم دیپلمه باشد ، خوشگل باشد - می بینید که .. - پاپاش هم محترم باشد ، نان و آبش هم مرتب باشد ، کلاس انگلیسی هم رفته باشد - . به هر صورت مجبور نباشد به هر مردی بسازد ، آن وقت این جوری ؟!! ... اصلا مگر می شود باور کرد ؟ این همه جوان درس خوانده توی مملکت ریخته . این همه مهندس و دکتر ... اما آخر آن خاک بر سرها هم هی می روند زن های فرنگی می گیرند یا آمریکایی . دختر پست چی محله شان را می گیرند یا فروشنده سوپر مارکت سر گذرشان را یا خدمتکار دندان سازی را یک دفعه پنبه توی دندانش شان کرده . و آن وقت بیا و ببین چه پز و افاده ای ! انگار خود « سوزان هیوارد » است یا « شرلی مک لین » یا « الیزابت تایلور » بگذارید براتان تعریف کنم .
پریشب ها یکی از همین دخترها را دیدم . که دو ماه است زن یک آقا پسر ایرانی شده و پانزده روز است که آمده . شوهرش را تلگرافی احضار کرده اند که بیا شده ای نمایده مجلس صاحب خانه مرا خبر کرده بود که مثلا مهمان خارجیش تنها نماند .
و یک همزبان داشته باشد که باهاش درد دل بکند . درست هفته پیش بود . دختره با آن دو تا کلمه تگزاسی حرف زدنش ... نه . نخندید . شوخی نمی کنم . چنان دهش را گشاد می کرد که نگو . هنوز ناخن هاش کلفت بود. معلوم بود که روزی یک خروار ظرف می شسته . آن وقت می دانید چه می گفت؟ می گفت : ما آمدیم تمدن برای شما آوردیم و کار کردن با چراغ گاز را ما یادتان دادیم وماشین رخت شویی را .. و از این حرف ها . از دستهاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را توی تشت چنگ می زده . و آن وقت این افاده ها ! دختر یک گاو چران بود . نه از آنهایی که تو ملک شان نفت پیدا می شود و دیگر خدا را بنده نیستند .
ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 85/9/4ساعت 1:39 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

صندلیها (داستان طنز)

تماشاچیان نفسهای خود را در سینه حبس کرده و وداع تاثرر برانگیز زوج قهرمان قیلم را تماشا می کردند. در حالی که اشک قهرمان زن بر روی گونه اش روان بود ، و به طرف در بیرونی می رفت ، زنم - هدی - در صندلی اش جا به جا شد و فریاد کشید ( باور نکردنیه !)
صحنه عاطفی فیلم باعث حیرتش نشده بود ، بلکه موضوع ، صندلی استیلی بود که قهرمان زن فیلم هنگام رفتن به طرف در بیرونی از کنارش گذشت . از آنجایی که هدی به من آموخته بود که چگونه از دیدن صندلیهای استیل لذت ببرم ، حس کردم من نیز از این صندلی استیلی که نقش و نگارهایی را با دقت روی آن حک کرده بودن - لذت می برم .
هدی تا سر حد جنون صندلی جمع می کند و وقتی خواهر کوچک ترش بچه به دنیا آورد ، هدی آرزو کرد ای کاش نام بچه اش را صندلی می گذاشت ! خانه ما پر است صندلیهای قرون مختلف ؛ سبک گوتیک و غیر آن .
هال ویلای ما انباشته از صندلی است . سالنها انباشته از صندلی اند .
سالن طبقه بالا پر از صندلی است . راهروها آکنده از صندلی اند . روی پلکان داخل ساختمان همه صندلی است . با اینکه هدی کارشناس همه نوع صندلی است . اما این صندلی - که فرهمان فیلم از کنارش عبور کرده بود - در چشم هدی کاملا تازگی داشت . در حالی که تماشاچیان اطراف ما غرف در بدبختی قهرمان فیلم بودند ، هدی به من گفت معتقدم این صندلی متعلق به دوره رنسانس و به سبک فلورانسی نزدیک است .
مرد کم ذوقی که پشت سر ما نشسته بود ، بلند شد و از ما خواست برای اینکه وی بتواند حوادث فیلم را دنبال کند ، سکوت کنیم . دیگران هم از او پیروی کردند و نارضایتی خودشان را از حرف زدنمان اعلام نمودند ؛ اما هدی به حرف زدنش ادامه داد و گفت : باید یک بار دیگر فیلم را ببینیم ؛ البته به همراه کارشناس آقار باستانی و دکور ، جناب ( برهان ) و هنگامی که فهمیدیم تماشاچیان اطرف ما کاملا بی خبر از صندلیهای استیل و لذت دیدن آن می باشند ، تصمیم گرفتیم به خانه برگردیم .
از حق نگذرم زندگی در خانه ما لذت دیگری دارد که دوستان ما آن را حس نمی کنند ؛ به خاطر همین ما هم این دوستان را به خانه هوددعوت نمی کنیم و ترجیح می دهیم دعوتها و میهمانهای ما در هتل باشد . البته شوق فراوان به صندلیهایی که سرمایه ما محسوب می شوند ، ما را ناچار به این کار کرده است . آخرین باری که دوستانمان را به خانه دعوت کردیم - و چند سال پیش بود - حوادث تاسف باری رخ داد ؛ چون چیزی نمانده بود که یکی از دوستان ، قهوه اش را روی صندلی نرمی بریزد که در سالن بزرگ قرار داشت ؛ آن صندلی یکی از شش صندلی بود که متعلق به کنراد چهارم از خاندان هوهنشتوفن پادشاه آلمانی بود . در همان شب ، دوست فربه دیگر ما ، روی صندلی کم نظیری نشست که از نوع صندلی چارلز دوم بود . شنیدیم که صندلی هم ناله می کند و هم می خندد . و به دنبال این حادثه تاسف بار ، آن را برای تعمیر نزد دکتر برهان بردیم .از همان موقع ترجیح دادیم از این ثروتی که همسرم از طریق دکتر برهان به دست آورده محافظت کنیم دکتر برهان یکی از بزرگترین کارشناسان اثاثیه تاریخی است و اطلاعات گسترده ای پیرامون عتیقه دارد.
علاقه همسرم - هدی - به این ثروت تاریخی در حدی است که حتی به من اجازه نمی دهد در خانه روی هیچ کدام از صندلیها یا مبلها بنشینم ؛ حتی خودم نیز به خودم چنین اجازه ای نمی دهو . و به او نیز این اجازه را دادم که اگر به طور اشتباهی روی صندلی نشستم این حق را داشته باشد که مرا تنبیه کند . تنها صندلی مجاز برای نشستن بنده ، یک صندلی پارچه ای در طبقه دوم خانه است ، که نه ارزش تاریخی دارد ، و نه زیباست . در مدتی که خواهر زنم چند روزی مهمان ما بود ، بنا به خواست همسرم ، صندلی ام را به او دادم و قبل از خواب و بعد از خواب ، توی منزل می ایستادم .

 
ادامه مطلب...

نوشته شده در شنبه 85/9/4ساعت 12:16 صبح توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

پنهان پیدا

مهدی جان ! دلم چه عاشقانه بی قرار توست اکنون که برایت می نویسم نمی دانم چقدر با من فاصله داری؟ نمی دانم ؟! شاید خیلی دور ، شاید خیلی نزدیک ؟! به هر حال با تو سخن می گویم به امید آنکه روزی کاشانه محقرمان را روشنایی بخشی .
مهدی جان ! می دانم روزی می آیی سوار ، ذوالفقار حیدر(ع) در دست پرچم حسین (ع) بر کف و عبای سبز محمدی (ص) بر دوش ندای انا المهدی بر زبانت جاری ؛ در حالی که بر دیوار مقدس کعبه تکیه می دهی و فریاد ظهور سر تا سر گیتی را فرا می گیرد و منادی ندا خواهد داد آمد مهدی ، آن منجی عالم ، آمد آن که بساط ظلم و ستم را در هم کوبد و عدل و داد را فراگیر سازد .
مهدی جان ! روزی می آیی و انتقام خون جدت حسین را از یزیدیان خواهی گرفت ؛ انتقام خون هزاران هزار گل سرخ و لاله پرپر دشت های لاله گون کبلا و شلمچه و فکه و ... آنان که در نبرد با امویان دوران به جدت پیوستند و نام خود را در لوح یادگار یاران حسین (ع) با خون سرخ خود به ثبت رساندند .
مهدی جان ! زمین به یمن عطر نفس های توست که با ساکنان خاکی اش مدارا می کند، اگر نباشی خاک لحظه ای پلیدی وجودمان را دوام نمی آورد .
آقا جان  می شنوی چگونه زمین غریبانه بغض می شکند و چه دردناک دامان گریه می گستراند و از زخم های همیشه تازه اش سخن می گوید ؛ از قلب های سیاه قابیلیان ، از قدم های عصیان و نفاق و پایکوبی نفوس شیطان صفت ...
آقا جانم  با تمام وجود ناچیزم از تو می خواهم و تو را به مادرت قسم می دهم که مولا بیا زمین هم طاقت ندارد و او هم منتظر توست . زمینی که روزی پذیرای قدم های پاک چهارده معصوم (ع) بوده اکنون پشتش به واسطه قدم های ظالمان و ابلیسان و شیاطین خمیده شده ، چگونه انتظار ظهورت را نکشد در حالی که مرهمش تویی ، چگونه بیمار با وجوددرد و در تمام اعضاء و جوارحش انتظار طبیب را نکشد و هر لحظه او را یاد نکند و او را به یاری و مداوایش نطلبد ؟
مهدی جان ! بیا ، تو را به جان عزیزترین عزایزانت بیا . می دانم روزی واهی آمد و با شمیم آمدنت جان های عاشقان و بی قرارانت در ساحل امن تو آرام و تمم کائنات در مقابل شکوه تو به زانو در می آیند .
مهدی جان ! ازخدا بخواه که توفیقمان دهد همواره برای ظهورت دعا کنیم و برای فراهم شدن زمینه آن تلاش کنیم .
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش کز او خانه ما جای پری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

سمیه اکبری (اصفهان - شهر ابریشم )


نوشته شده در جمعه 85/9/3ساعت 2:55 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

رهنمودهای مقام معظم رهبری به زوج های جوان

سازش و سازگاری
امام «ره» فرمودند : بروید با هم بسازید:

من یک وقت وقت خدمت امام رفتم . ایشان می خواستند خطبه عقدی را بخوانند ، تا من را دیدند ، گفتند : شما بیا طرف عقد بشو ! ایشان بر خلاف ما که طول و تفصیل می دهیم و حرف می زنیم ، عقد را اول می خواندند ، بعد دو سه جمله ای کوتاه صحبت می کردند . من دیدم ایشان پس از این که عقد را خواندند، رویشان را به دختر و پسر کردند و گفتند : « بروید و با هم بسازید.

من فکر کردم دیدم که ما این همه حرف می زنیم ، اما کلام امام«ره» در همین یک جمله بروید و با هم بسازید خلاصه می شود !


سازگاری یعنی چه
سعی شما این باشد که در تمام دوران زندگی ، به خصوص سالهای اول ،‏این چهار پنج سال اول ، با هم سازگاری داشته باشید . این صور نباشد که یکی اندکی ناسازگاری نشان داد ، آن دیگری هم حتما در مقابل او ناسازگاری نشان بدهد . نه !‏هر دو با هم سازگاری نشان بدهید و اگر دیدید همسرتان ناسازگاری کرد ،‏شما سازگاری نشان دهید . این جا از آن جاهایی است که سازش و کوتاه آمدن خوب است .
معنای سازگاری ؟ معنایش این است که زن ببیند این مرد ، درست ایده آل اوست تا با او سازگار باشد ؟ یا مرد ببیند که این زن ، کاملا ایده آل اوست و همان فرد مطلوب عالی است ، تا به او سازگاری داشته باشد ؟ اگر یک ذره این گوشه یا آن گوشه اش کج بود ، قبول نیست . معنای سازگاری این است ؟ نه ! اگر سازگاری این باشد که این خودش به طور طبیعی انجام می گیرد و اراده شما را نمی خواهد . این که می گویند شما سازگار باشید ؛ یعنی شما با هر وضعیتی که هست و پیش آمده بسازید . معنای سازگاری این است . یعنی چیزهایی در زندگی پیش می آید . خب دو نفرند با هم تا حالا آشنایی نداشتند ،‏زندگی نکردند ، ممکن است فرهنگشان دو تا باشد . ممکن است عاداتشان دو تا باشد . اول ممکن است یک ناسازگاریهایی ببینند . بعد از یک خرده که گذشت ، ممکن است یک ناسازگاریهایی حس کند ، آیا باید این جا هم سرد شوند وبگوسند : این مرد یا این زن دیگر به درد من نمی خورد ؟! نه ! شما باید خودتان را با این مسئله تطبیق دهید . اگر چنانچه قابل اصلاح است ،‏اصلاحش کنید و اگر دیدد نه ، کاری اش نمی شود کرد ، خب با او بسازد .

سازش کاری در محیط خانواده جز واجبات است . نبایستی زن و شوهر تصمیم بگیرند که خودشان هر چه گفتند همان شود . آنچه خودشان می پسندند و آنچه راحتی آنها را تامین می کند همان بشود. نه ، این طور نباید باشد . باید بنا داشته باشند که با هم سازگاری کنند . این سازگاری لازم است . اگر دیدید مقصود شما تامین نمی شود مگر با کوتاه آمدن ،‏کوتاه بیایید .
سازگاری در زندگی ، اساس بقای زندگی است و همین است که محبت می آ،ریند . همین است که موجبات برکات الهی می شود . همین است که دلها را به هم نزدیک کرده و پیوندها را مستحکم می کند .

یک تعبیر اروپایی

اصل مسئله ازدواج ، عبارت است از تفاهم (ادامه دارد )



 


نوشته شده در پنج شنبه 85/9/2ساعت 11:4 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

اعتراف یک مدیر

چند دقیقه پس از دستگیری آقای مدیر ، خبر دهان به دهان گشت و علتهای مختلفی برای آن جور شد . بعضی گفتند که او جاسوس آمریکا و بعضی گفتند که جاسوس اسراییل بوده است . حدسهای زیادی زده شد ، اما همه در یک چیز مشترک بودند ، و آن این که او خائن به وطن است .
بازجویی ازاو شروع شد . بازجو پرسید :
- از حرفهای سابقت فهمیدیم که تو جرم بزرگی مرتکب شده ای و علیه ممککت به خرابکاری پرداخته ای ، می خواهیم بدانیم برای کدام نیروی بیگانه کار می کرده ای؟
متهم جواب نمی دهد .
بازپرس او را تشویق می کند :
- حرف بزن ... جواب بده ... مزدور امریکا بوده ای ؟ برای مرتعجین کار می کرده ای ؟ مزدور چه کسی بوده ای؟
متهم همچنان ساکت است .
بازجو با عصبانت بلند می شود سیلی محکمی به گوش متهم می زند .
متهم خون را از بینی و دهانش پاک می کند و حرف می زند :
- الان حرف می زنم ، اما نمی گویم چرا برای آنها کار می کردم ، چون به درد شما نمی خورد . فقط می گویم چه خرابکاری هایی علیه این مملکت انجام داده ام .
بازجو با آسودگی خاطر به سر جایش بر می گردد و می گوید :
می خواستی اقتصاد ممکلت را خراب کنی ؟
نه ...
کارخانه ها را منفجر کنی ؟
نه ...
اطلاعات مهم نظامی به دشمن بدهی ؟
نه ...
سران کشور را ترور کنی ؟
نه ...
بازجو عصبانی می شود و می گوید :
پس چه کار می خواستی بکنی ؟ حرف بزن !
_ یا الله حرف بزن ! در غیر این صورت چاره ای جز این که مجبوت کنم . متهم دستش را روی زخمش می گذارد که همچنان از آن خون می ریزد . می گوید :
لازم نیست ... لازم نیست ...
الان حرف می زنم ... الان اعتراف می کنم .
بازجو و همکارانش حواسشان را جمع می کنند تا این اعتراف مهم را بشنوند .
ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 85/9/2ساعت 12:55 عصر توسط احمدی عشق آبادی نظرات ( ) |

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

Design By : Pichak